«مادرت مُرد، اعتراف کن تا به تشییع جنازه برسی»؛ روایت فرهاد سلمانپور ظهیر از شکنجه های روانی در ایام بازداشت

فرهاد سلمانپور ظهیر، فعال مدنی و زندانی سیاسی سابق که بار ها در پی اطلاع رسانی در خصوص فساد مقامات و وضعیت زندانیان سیاسی بازداشت و به حبس محکوم شده، در یادداشتی یکی از شکنجه های روانی اعمال‌شده از سوی مأموران وزارت اطلاعات را تشریح کرده است.

متن این یادداشت که برای انتشار در اختیار تارنگار حقوق بشر در ایران قرار گرفته است، در پی می‌آید:

به نام او که در همه حال یار بود

شکنجه های من

این نوشته را تقدیم میدارم به همه مادران داغدیده از ضحاک زمان

دوباره ماه خرداد اومده، ماهی که تلخ ترین خاطره زندگیم را از اون دارم، خاطره ای که حتی اون شب سرد دیماه که پدرمو ازم گرفته بود رو، میزاره تو جیبش!

۱۷ ماه از تحمل سلولهای انفردای بند ۲۴۰ و ۲۰۹ و خونه های امن وزارت اطلاعات گذشته بود و ماهها بود که دیگه حتی بازجویی هم نمیشدم، بقول بازجو قرار بود اونقدر بمونم اون تو که بپوسم یا به حرف بیام! انگار دیگه از زدن هم خسته شده بود از آویزون کردن و چند نفری با کابل و چوب و باتوم به جونم افتادن، از شکستن کتفم و بستری کردن تو بیمارستان قمر بنی هاشم وزارت اطلاعات، دوباره خوب شدن و دوباره شروع شدن کتک ها و آویزون شدن لخت مادر زاد از سقف و خالی کردن یک اسپری گاز فلفل و درو بستن و رفتن ها… انگار اونا خودشونم خسته شده بودن! من اگه میدونستم که مجازاتم اعدام نیست و فقط حبس میدن، زودتر میگفتم! اما تقصیر خودشون بود که از روز اول گفته بودن تو اعدام میشی! منم مقاومت میکردم تا اعدامم نکنن! آخه مادرم… باید زنده می موندم تا یه روز دوباره میرفتم پیش مادرم… من فقط به این فکر میکردم که الان مادرم… و اگه من اعدام بشم، مادرم…. فقط به این فکر میکردم «مادرم»…. بگذریم…

کل دارایی هایی که تو سلول انفرادی داشتم یک چشم بند و یک مسواک و خمیر دندان بود؛ البته یک جفت دمپایی پلاستیکی ام داشتم که روش ۳۳ تا سوراخ داشت! آره ۳۳ تا بودن، چون خیلی شمرده بودم، اصلا کارم از صب تا شب شمردن سوراخهای اون بود! با خودم یه قراداد بسته بودم! که اگه این ۳۳ سوراخ شدن ۳۴ تا، من قراره از اونجا برم بیرون!! که البته بعدنا فهمیدم که یه جورایی قاطی کرده بودم! آخه ۱۷ ماه بود که یه آدم ندیده بودم، یه زنگ به خونمون نزده بودم، کسی هم به ملاقاتم نمیتونس که بیاد، اصلا نمیدونستن که کجام! یک برگه به در سلولم چسبونده بودن که روش سه تا جمله نوشته بود: «ممنوع الملاقات- ممنوع التماس- ممنوع المراوده!!» یعنی حتی نگهبانهای بند ۲۰۹ هم بجز بازجوم، حق نداشتن با من حرف بزنن! و فقط باید غذامو از در سلول میزاشتنو میرفتن!! واسه همین بود که دیگه پناه آورده بودم به دمپاییم، خیلی دوسش داشتم، اون هم دم من بود!! و شده بود تنها امیدم، چونکه بعده هفت هشت ماه روزه گرفتن با کتف شکسته هم خدا به دادم نرسیده بود!، ویا شاید خدا هم زورش به اینا نمیرسه!! فقط یه چیز ذهنمو مشغول میکرد که نکنه چون سرنمازم سجده نمی تونستم برم، خدا ازم قبول نکرده! آخه دنده هام خورد شده بودنو نمیتونستم که خم شم، همش مجبور بودم مثله مامان بزرگا نماز بخونم… بازم بگذریم…

یه روز از اون روزای خرداد که بازم نشسته بودمو سوراخهای روی دمپاییمو میشمردم، یکی از نگهبانای بند ۲۰۹ اومدو از دریچه کوچیک در سلولم، گفتش که «چشم بندت رو بزن». هُرری دلم ریخت… چونکه هر وقت که می اومدنو میگفتن چشم بند بزن، یعنی اینکه یا میخاستن ببرن تو اتاقای بازجویی ۲۰۹ و ازم بازجویی کنن، یا اینکه از اوین خارجم میکردن و میبردن تو خونه های امن وزارت اونقدر میزدن که بیهوش میشدمو وقتی چشمامو باز میکردم، میدیدم تو بهداری بستری ام….

چشم بندمو زدمو، دمپاییمو هم پام کردم، پشت در وایسادم، در رو باز کرد و منو برد تو اتاقای بازجویی.
وارد که شدم دیدم بازجو قبل از من اونجاس! منتظره منه! اما داشت با تلفن حرف میزد، منم گوش میدادم. پشت تلفن اینارو میگفت: «خانم ظهیر!!، غم آخرتون باشه!! ایشالا که فرهادم سر عقل بیاد و همکاری کنه تا منم دستم باز باشه بتونم از بازپرس اجازه بگیرمو تا قبل از تشییع جنازه بیاریم سر خاک!! ولی منوط به اینکه همکاری کنه!!»
اینارو گفتو خدافظی کرد، من فهمیده بودم که با خانوادم داشت حرف میزد، اما کی فوت شده که میخان منو ببرن به تشییع جنازش؟؟ ازش پرسیدم اما جواب نداد و یه آه از ته دل کشید، بهم گفت که وای بر تو که یه آق والدینی! دوباره ازش پرسیدم، کی بود داشتین باهاش حرف میزدین؟ کی فوت شده؟ اینسری یه داد کشید رو سرمو گفت که خفه شو! تو اگه لیاقت داشتی یه کاری نمیکردی مادرت چشم به راهه تلفن و ملاقات تو بمیره! هزار بار بهت گفتم فرهاد همکاری کن تا بتونم انتقالت بدم بند عمومی که بتونی یه زنگ به مادرت بزنی و صداتو بشنوه، بتونه بیاد ملاقاتت! اما گوش نکردی و اون زن بیچاره تو انتظار شنیدن صدات از دنیا رفت!
بعده شنیدن اون حرفا، دنیا دور سرم چرخیدو، زیاد چیزی یادم نمونده فقط میدونم که مثله یک مرغی که سرشو بریدن و داره کف زمین جون میده، منم افتاده بودم کف اتاق بازجویی و دست و پا میزدم، ضجه میزدم و التماس میکردم که بزارن برم مادرمو واسه آخرین بار بغل کنم، آخه قلبم آتیش گرفته بود و میسوخت… سینمو چسبونده بودم کف اتاق که خنکی کف زمین آتیشه تو قلبمو خاموش کنه و خواهش میکردم، نمیتونم توصیف کنم اون لحظاتی رو که تو کف اتاق بازجویی چطور واسه مادرم عزاداری میکردم اما راه نداشت؛ باید واسه آخرین بغل و خدافظی مادرم، براشون مینوشتم! وقت زیادی‌ام نبود و باید تا فردا صبح هر چی سوال داشتن رو جواب میدادم تا منو میبردن که واسه آخرین بار اون چشمایی رو ببینم که تو انتظار آزادی من دیگه بسته شده بودن. باید مینوشتم تا میتونستم واسه آخرین بار اون دستهایی رو ببوسم که منو بلندم کرده بودو راه رفتن یادم داده بود، اما من نتونسته بودم همون دستارو تو روزای پیری بگیرم… باید میرفتمو عطر تنشو واسه آخرین بار بو میکردم، باید دست به موهای سفیدش میکشیدم باید میرفتمو اون چین و چروکای صورتشو میبوسیدم، واسه همون بود که فقط مینوشتمو میگفتم برگه بهم بدین تا بنویسم هر چی که میخاین، مینوشت مو مینوشتم، وقت نماز که میشدو بازجو میخواست بره واسه نماز! التماسش میکردم که نره! چون میترسیدم اعترافاتم ناقص بمونه و فردا منو به تششیع جنازه نبرن. اون روز دیگه شب شده بود و شبم داشت صبح میشد و من همچنان داشتم مینوشتم، بازجوها زیاد شده بودن، چون فرصت طلائی بود واسشون! اونی که وقتی آویزونش میکردنو چند نفره میزدن و بیهوش میشد اما حرف نمیزد، دیگه زبونش باز شده بود.

اون شب نزدیکای صبح منو فرستادن تو سلولم، فکر میکنم اونقدر حالم بد بود که واسه اولین بار بدون چشم بند منو تو سالن بردن، خدا میدونه تا طلوع خورشید چی کشیدم، خورشید که در اومده بود، با لگد میکوبیدم به در سلول و بلند نگهبانهای بند رو صدا میزدم که منو ببرن، اونجا هر کس که به در ضربه بزنه یا داد بزنه، چند نفره میرنو اونقدر میزننش که خون بالا بیاره، اما اون روز من هرچی داد زدم، کسی کار به کارم نداشت! انگار نگهبانا هم میدونستن که چه بلایی سرم اومده!
و نزدیکای ظهر بلاخره اومدن دنبالم که منو ببرن بهشت زهرا، اما از در پشتی دادسرا که داخل زندان بود، منو بردن تو دادسرای مقدس اوین!! دیگه قاطی کرده بودمو و همشونو فحش میددادم، کل دادسرا رو گذاشته بودم رو سرم، آخه همش نگران این بودم که دیر بشه و خاکسپاری تموم شه! بردنم پیش بازپرس، همش زار میزدمو گریه میکردم. بهم گفت چته؟؟ بهش گفتم که چه اتفاقی افتاده، بهم گفت مزخرف نگو، همین اول صبح مادرت و خواهرت اومده بودن دادسرا اما راشون ندادیمو برگشتن!! بعدش اشاره کرد به تلفن روی میزش و گفت که بردار زنگ بزن تا ببینی مادرت زنده اس و هر روزم جلوی در اینجا دخیل میبنده!! گوشی رو برداشتم اما هر چی فکر کردم هیچ شماره ای یادم نمی اومد؛ بازپرس خودش از تو پرونده که شماره همه اعضا خانوادمو داشتن، یه شماره گرفت و گوشی رو داد دستم، مادرم پشت خط بود و الو الو میگفت، باورم نمیشد! مادرم زنده بود! من فقط یکبار تونستم با صدای لرزون بگم «مامان» و هردو تامون فقط گریه میکردیم و توان حرف زدن نداشتیم، فقط هق هق گریه بود، بازپرس هم خودش و هم مامورای اطلاعات رو برد بیرون و من تو اتاق تنها موندم و فقط مثل یه بچه ۵ ساله گریه میکردم، هر از گاهی مادرم لا به لای گریه هاش ازم میپرسید که “فرهاد اونجا میزننت؟ بدنت زخمیه؟ باهات چیکار کردن پسرم؟” و گریه حرفشو قطع میکرد، اوضاعی بود که وقتی بازپرس به اتاق برگشت انگار اونم چشاش خیس بودنو با دستش اشاره کرد که حرف بزن، هر چقدر که میخای حرف بزن! بعد با تعجب از مامورایی که منو برده بودن پرسید که این قضیه چی بوده و منو از اتاق بیرونم کرد! و به بازجوم زنگ زد که موضوع رو از خود بازجوی اطلاعات که اون دروغ کثیف رو بهم گفته بود بپرسه…

اون روز من با دستور بازپرس پرونده بعد از ۱۷ ماه به سوئیت های چند نفره فرستاده شدم، و بهم گفتن که هفته ای یکبار میتونم با خونمون تلفنی حرف بزنمو و از هر دوهفته هم روزای پنجشنبه میتون بیان به ملاقاتم! چون دیگه گفتنیا و جای نگهداری اسناد محرمانه ای رو که درباره سرکوب معترضین بود رو گفته بودمو دیگه از چیزی نمیترسیدن که نتونن بدست بیارن….

از اون موقع به بعد بود که فهمیدم ابلیسی که آدمارو اجیر میکنه تا جنایتکارو پلشت باشن، حتما نباید فکر کنیم تو ماوراء الطبیعه اس! ابلیس میتونه رو زمین باشه و ۹متر پارچه مشکی بپیچونه دور سرشو واسه اینکه چهار روز همه چی واسش مهیا باشه، آدما رو اجیر کنه که یا تو حیاط زندان تیر خلاص بزننو زیرچهارپایه بکوبن، یا تو خیابونا بچه مردمو بکشن یا تو زندان شکنجه بدن…

و یک چیزی درون من داد میزد که اون فرهاد سابق نیستمو یه چیزه دیگه شدم!! اما نمیدونستم چی شدم!! هیچ واژه ای نمیتونست راضیم کنه، تا اینکه بعدنا کلمه «برانداز» به گوشم خورد. چقدر با روحم سازگار بود واسه زمین کوبیدن ابلیس، ابلیسی که اصلاح ناپذیره، چون ذاتا یک ابلیسه و فقط باید بمیره و تخت سلطنتش رو سرش خراب شه تا جاش بذر انسانیت بکاریم. تا دیگه هیچ مادری پیرهن سیاه بچشو تنش نکنه، هیچ خواهری نباشه جای لباس دامادی، سنگ قبر برادرش رو دست بکشه، تا هیچ بچه ای نباشه که وقتی بچه های دیگه بابا صدا میزنن، با حسرت نگاشون کنه.

فرهاد سلمانپور ظهیر

Related posts

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *